الشيخ عباس القمي ( مترجم : راشدى )

116

كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيره و صفات پيامبر اعظم ص ) ( فارسى )

آغوشش بود ، عبد المطّلب در لحظه‌هاى آخر زندگى بود و مىگريست . وقتى متوجه ابو طالب شد ، گفت : اى ابو طالب ! بدان كه تو محافظ و مراقب اين بچهء تنها هستى كه بوى پدرش را هنوز استشمام نكرده و هنوز طعم مهربانى مادرش را نچشيده است . ابو طالب ، اين بچه را مانند جگر خود و از جسمت بدان . همانا تمامى فرزندانم را ترك مىكنم ولى تو را به اين بچه وصيت مىكنم ؛ چرا كه تو از مادر پدرش هستى . اى ابو طالب ! اگر ايام و روزگار اين بچه را درك نمودى ؛ پس بدان كه من بيناترين مردم و آگاه‌ترين مردم به اين بچه هستم ، اگر توانستى او را پيروى كنى ، همين كار را بكن و او را با زبان ، دست ، مال و ثروتت يارى كن . به خدا قسم ! او سرور شما خواهد شد و مالك آن چيزى مىشود كه احدى از طايفهء من مالك آن نمىشوند . اى ابو طالب ، تا به امروز ، كسى از پدران تو را نمىشناسم كه پدرش مرده باشد ، چنان‌كه پدر اين بچه فوت كرد و مادر هيچ‌كدام نيز به حال مادر او از اين جهان نرفته‌اند . او را حفاظت و مراقبت كن ؛ چون‌كه تنهاست . آيا وصيتم را قبول مىكنى ؟ ابو طالب در جواب گفت : بلى و خدا نيز گواه من بر [ پذيرش ] اين وصيت است . عبد المطّلب گفت : پس دستت را به سويم دراز كن . ابو طالب دستش را دراز كرد ، عبد المطّلب با او دست داد و گفت : الان راحت خواهم مرد . سپس ، در حالى كه هنوز دستش در دست ابو طالب بود ، گفت : شهادت مىدهم كه من ، در بين فرزندانم ، فرزندى خوش‌بوتر از تو و خوش‌صورت‌تر از تو نبوسيده‌ام ، و آرزو داشت تا زنده بماند و زمان او را درك كند .